على اكبر دهخدا

891

امثال و حكم ( فارسى )

نظير : چو نيك و بد اين جهان بگذرد * خردمند مردم چرا غم خورد . ز انديشه گردد همى دل تباه * ( مهانرا چنين پاسخ آورد شاه كه . . . ) فردوسى . ز انگشت و آتش چه زايد جز اخگر * ( دل اوست انگشت و كين شه آتش . . . ) قطران . ز اول داد خلق ار خود بده آنگه ز مردم جو * ( . . . بفر وافر اسكندر شو آنگه قصد دارا كن . ) سنائى . ز ايرانى چگونه شاد شايد بود تورانى * پس از چندين بلا كامد ز ايران شهر بر توران . ( . . . هنوز ار بازجوئى در زمينشان چشمه‌ها يا بى * از آن خونها كز ايشان ريخت آنجا رستم دستان . . . ) فرخى . رجوع به : اترك التروك . . . و رجوع به : مزن زشت بيغاره . . . ، شود . ز باد آمده بازگردد بدم * ( . . . يكى دادخواندش و ديگر ستم . ) فردوسى . رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود . ز باد آمدى رفت خواهى بگرد * ( . . . چه دانى كه با تو چه خواهند كرد . ) فردوسى . رجوع به : فقرهء قبل ، و رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود . ز بادام و پسته نخواهند پوست * كزين دو ترا مغز نغز آرزوست . حضرت اديب . ز باد آندرختى نيابد گزند * كه از خاك سر برنيارد بلند . نظامى . نظير : گردن خم را شمشير نبرد . رجوع به : ز بادى كو كلاه . . . ، شود . ز باد اندر آرد برد سوى دم * ( . . . نه داد است پيدا نخوانم ستم . ) ز بادى كو كلاه از سركند دور * گياه آسوده باشد سرو رنجور . نظامى . نظير : باد صرصر كو درختان مىكند * با گياه پست احسان مىكند . مولوى . بر ضعيفى گياه آن باد تند * رحم كرد ايدل تو از قوت ملند . ز باد آن درختى نيابد گزند * كه از خاك سر برنيارد بلند . نظامى . ز باران بود سيل در ابتدا * و ليكن شود سيل در انتها . رجوع به : قطره قطره . . . ، شود . ز باران سوى ناودان آمديم . نظير : كالمستجير من الرمضاء بالنار . رجوع به : از چاله درآمد . . . ، شود . ز باز خانه نپرد به هيچ حالى بوم * ( تو ز آشيانهء باز سپيد خاسته‌اى . . . ) سوزنى . زبان آيد زيان آيد . نظير : النفوس كالنصوص . زبان پاسبان سر است . رجوع به : اگر طوطى . . . ، و رجوع به : زبان سرخ . . . ، شود . زبان بريده بكنجى نشسته صم بكم * - به از كسى كه نباشد زبانش اندر حكم . سعدى .